سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

سپهر عشق مامان

آخرین ورژین عکسهای گل پسر

  سلام به پسر گلم و دوستای مهربونم. 3 روز مونده به عید و امروز روز آخریه که اومدم اداره و تعطیل هستیم تااااااااااااااااااااااا 17 فروردین که بیاییم اداره. اگه جایی به اینترنت دسترسی داشتم که میام خدمتتون. اگه نه که خوش بگذره تا 17 فروردین. دوستایی که شماره هاشون رو دارم حتما تماس میگیرم و مسیج میدم، دوستایی هم که شماره شون رو ندارم اینجا بگم که امیدوارم تعطیلات خوبی رو داشته باشید و سال خیلی خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشید. این دو پست آخری هم یکی مربوط به آخرین عکسهای سپهر و تبریک سال هستش. اگه بیایید ادامه مطلب واسه عکسها ممنون میشم. آقاسپهر و عزیز عمه (محمدسجاد) توی حیاط خونه آقاجون. ...
28 اسفند 1391

بعد از یه وقفه طولانی

از طرف خودم و پسرم به همه سلام میکنم و از همه ی دوستای گلی پیام تسلیت گذاشتن واقعاً تشکر میکنم. خوشحالم که توی دنیای مجازی دوستای مهربون و گل و خوبی مثل شما ها دارم. مرسی از همتون. امیدوارم که واسه شادیهاتون جبران کنم ، از خدای بزرگ میخوام که رفتگان شما رو هم خدا رحمت کنه. بازم ممنون از اظهار همدردیتون. واسه خوندن ادامه مطلب خیلی حوصله و وقت میخواد، از اینکه این پست خیلی طولانی شد، به بزرگیه خودتون ببخشید. امیدوارم خدا روح پدر شوهرم رو قرین رحمت کنه. خیلی دوستش داشتم. خیلی.   بنده خدا توی این یک ماه یه هو مریض شد و 4 بار زیر عمل رفت، خیلی خیلی زجر کشید. انگار خودش میدونست عمرش به دنیا نیست. از بعد از اولین عمل هرکس میرفت بی...
20 اسفند 1391

آقاجون رفت پیش خدا

سلام قند عسلم، سلام آرامش وجودم که این روزها بیشتر تو هستی که به مادرجون روحیه میدی تا یه کم خنده به لبهاش بیاد. حوصله و حال نوشتن ندارم. خسته تر از اون هستم که بتونم این خاطره بد و ناخوش رو توی وبلاگت به عنوان خاطره ثبت کنم. کاش نبودم تا این خاطره هیچوقت اینجا به دست من ثبت نمیشد. نمیتونم زیاد تایپ کنم. فقط اومدم تا توی وبلاگت این خاطره بد رو (از روی ناچاری) ثبت کنم. اینکه : آقاجون به پیش کبوترهایی رفت که بعضی صبحها میبردمت اونجا و بیدار بودی و آقاجون با چه ذوقی میبردت توی کوچه تا کبوترها رو نشونت بده و بگه "توتو". حالا از اون روز هروقت میریم بهشت آباد پیش آقاجون، و گنجشک و پرنده میبینی، میگی "توتو" ق...
8 اسفند 1391

التماس دعا

سلام به پسر گلم و شرمنده ی روی ماهشم فقط اومدم که بنویسم هرکی مطلب رو میخونه تورو خدا خیلی دعا کنه. همین الان بابا مهدی بهم زنگ زد و گفت واسه آقاجون دعا کن. گفت از بیمارستان بهش زنگ زدن که الان بره و برگه رضایت عمل آقاجون رو امضا کنه و خیلی هم تأکید داشتن که برگه رو خوب بخونه. میگه چند تا دکتر بودن که میگفتن خوب برگه رو بخون و بعد امضا کن. ممکنه بعد از عمل بهوش نیاد و یا اتفاقای دیگه ..................................... دوستای خوبم تورو خدا دعا کنید واسه پدر شوهرم............
1 اسفند 1391

خاله ندا نی نی دار میشود...

سلام به سپهری شیطون و بازیگوش خودم سلام به همه ی دوستای وبلاگی و بچه های خیلی نازشون. دو روز پیش یه خبر خیلی خوب شنیدم و اونقد خوشحال شدم که دلم نیومد توی خاطرات سپهر ثبتش نکنم و خواستم یادگاری بمونه تاریخش که یادم نره. خاله ندا (همکار سابق و دوست خوبم) بعد از اگه اشتباه نکنم 5 سال باردار شد. خاله ندا خیلی بچه دلش میخواست و بالاخره دو روز پیش که رفت تست داد متوجه شد خدا یه نی نی کوشکولو توی دلش گذاشته. بهم که مسیج داد اینقد خوشحال شدم که بهش زنگ زدم و کلی تبریک گفتم. حس خوبی داشتم ، آقا سپهر توی بغلم نشسته بود و حرف زدنم رو نگاه میکرد. منم کلی با ذوق نگاهش میکردم و سرش رو بو میکردم و میبوسیدم از داشتن نعمتی که خدا بهم داده هزار بار ش...
24 بهمن 1391

التماس دعا

سلام این سلام از طرف آقا سپهر و مامانی به همه دوستای خوبمون هستش که به یادمون هستن و واسه بابابزرگ آقا سپهر دعا میکنن. ببخشی که کامنت ها رو تأیید نکردم. خیلی عجله دارم که برم به سپهری برسم و بعد برم بیمارستان ملاقات پدر شوهری. ایشالا عمری باقی بود فردا حتما از خجالتتون در میام. دیروز دوباره بابابزرگ یه عمل سخت دیگه انجام داده..... خیلی ضعیف شده خیلی. میتونم بگم دیگه ماهیچه ای بهش نمونده و فقط پوست و استخونه.و اگه بخواد بلند بشه حتما باید یکی کمکش بکنه. البته از دیروز که عملش کردن باز هم توی ICU بستریه. الهی خودت شفا بده پدر شوهرم رو. اونایی که پدرشوهر دارن میدونن که چه نعمت بزرگیه. خیلی مهربون و ب...
24 بهمن 1391

بیماری آقاجون

سلام پسر گلم. با اینکه خیلی حس و حال نوشتن نداشتم، ولی اومدم بنویسم که بدونی چه چیزی، چه تاریخی اتفاق افتاده و از نی نی های مهربون و مامانهای گلمون (دوستای خوبمون) بخوام دعا کنن. دعا...... برای سلامتی آقاجون (بابای بابایی) از انسداد روده شروع شد و حالا رسیده پارگی روده و پخش محتویاتش توی بدن، مشکل قلب ، کلیه ...... الان 3 روزی هست توی ICU بستریه. پسر گلم، نی نی ها ی مهربون، دوستای خوبم، دعا کنید. واسه بابای بابایی، که از این وضعیت زودتر بیرون بیاد. وقتی رفتم ملاقات خیلی سراغتو گرفت پسر گلم. به آقا جون گفتم که اومدی بیمارستان و پست در هستی. ولی راهت ندادن داخل. آقاجون گفت دیگه نیارمت . گفت وقتی رفتم خونه بیاری...
30 دی 1391

ملاقات با یه دوست و هم وبلاگی خوب

دوباره سلام. خیلی خوشحالم . یه اتفاقی که خیلی وقته منتظرش بودم اتفاق افتاد. روز چهارشنبه 20 دی ماه توی روضه خونه سارا جون، یکی از بهترین بهترین بهترین دوستای وبلاگی رو دیدم. اگه گفتید کی؟؟؟؟؟ پریسا شیطون و مامان خیلی خیلی مهربونت.خیلی خوشحال شدم دیدمشون. قبل از اینکه برم مراسم روضه ، همش تصویر قیافه مریم جون (مامان پریسا) جون رو توی ذهنم تصور میکردم. مریم جون خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم از آشناییت عزیزم.
27 دی 1391